تبليغاتX
حساب من و خدای من




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


حساب من و خدای من

و چقدر زیباست اصالت اصفهان...دیروز روز دومی بود که زاینده رود به اصفهان برگشته بود و من هم که گذرم به اصفهان افتاده بود کلی ذوق مرگ شده بودم که زنده رود را بعد از مدتها دیدم...خدایی این زنده رود همه را زنده کرده بود و البته ترافیک را سنگین تر....باید تبریک گقت به همه ی اصفهانی ها.
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:40 توسط رخساره| |

امروز خیلی گرفته هست...

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:42 توسط رخساره| |

کسي ما را نمي جويد، کسي ما را نمي پرسد، کسي تنها يي ما را نمي گريد، دلم در حسرت

يک دست، دلم در حسرت يک دوست، دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده است، کدامين

يار ما را مي برد، تا انتهاي باغ باراني؟ کدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي کند

ما را؟(یه کسی واسم خوند به نظرم قشنگ اومد.)

امشب بالاخره بعد از سه ماه بغضم توسط یکی که میتونست قشنگ تر بهم سلام کنه ....شکست و یه دل سیر چشمام را شستم.چقدر احساس خوبیه....

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:6 توسط رخساره| |

تعبیری از زندگی  که تو وب گذری هام پیداش کردم.حسن دنیای مجازی پیدا کردن بعضی معنی ها هست که گاهی اوقات توی شلوغی ها  گمشون میکنیم.مگه نه؟

زندگي،يعني بازي.سه،دو،يک...سوت داور.....بازي شروع شد...! دويدي،دست و پا زدي،غرق شدي،نجات پيدا کردي، خيانت کردي، دل شکستي،عاشق شدي،بي رحم شدي،مهربان شدي،بچه بودي؛بزرگ شدي،پيرشدي سوت داور---------------------------------------------------------------بله،بازي تمام شد... زندگي را باختي يا بردي، اگه بردي خوش بحالت اگر هم که باختي،اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت، اما اينو يادت باشه باز ميشه زندگي رو ساخت.

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:59 توسط رخساره| |

پای یک مسجد متروک بنای ده ماست

نو تر از منظره ها مقبره های ده ماست

خانه هامان گلی و پنجره هامان بسته

فقط این مسجد متروکه نمای دل ماست

کدخدای ده ما هر چه بگوید حق است

کد خدای ده ما نیست خدای ده ماست

کد خدا را چو خدا قبله ی حاجت کردیم

کدخدایی و خداییست که بلای ده ماست

ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم

این صدای دل من نیست صدای ده ماست

شهر نفرین شده ها مرکز طاعون زده ها

مهر آفت زدگی در گل و لای ده ماست

پدرم از ده بالا که غروب آمد گفت

هر چه بدبختی و فقر است برای ده ماست

آه چوپان جوان خسته نباشی بنواز

فقط این نیلبکت لطف و صفای ده ماست.

                                                       شاعر:یک هم دانشکده ای.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:2 توسط رخساره| |

 چه بگويم سخني نيست... مي وزد از سر اميد نسيمي... من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من . من خودم هستم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد . من نه عاشق هستم نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افکار پليد . من به دنبال نگاهي هستم که مرا از پس ديوانگي مي فهمد .

دلنوشته:التماس دعا برای بابابزرگم که امشب میره اتاق عمل .

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 18:38 توسط رخساره| |

امشب از اون شبایی هست که حسابی کلافه هستم و به زمین و زمان گیر میدم که چرا هستن و خیلی های دیگه نیستن.خوب دیگه ما آدما اگه اینجوری نبودیم که بهمون آدم نمیگفتن...میگن آدما یا نیستن یا تا آخرش هستن. به قول شکیلا ای خدا جون تو که بهترین مطربی بزن تا طرب جوت برقصه ولی اینجور که پیداست حالا حالاها نمیخوای بزنی...

من این جان طرب جو را نمیدانم      من این نقاش جادو را نمیدانم نمیدانم     گهی گیرد گریبانم       گهی دارد پریشانم      من این خوش روی برخو را نمیدانم       نمیدانم       دگر باره پریشانم           چنان مستم در خانه نمیدانم       بیا ساقی بیا ساقی شراب عشق ما را ده        اگر باشد غبار دل به پای دیده بنشانم      چو طفلی گمشده استم من میان کوی و بازاری        که این بازار و این کوی را نمیدانم نمیدانم نمیدانم نمیدانم       مرا گوید مرا هر سو تو ایستادی     بیا این سو که من ان سوی بی سو را       نمیدانم نمیدانم       دگر باره پریشانم      چنان مستم در خانه نمیدانم      مرا جان طرب پیشه که بی مطرب نیارامد      من این جان طرب جو را      نمیدانم نمیدانم      برو ای شب زپیش من مپیچ آن زلف و گیسو را          که جز آن جعد گیسو را نمیدانم نمیدانم ....

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:45 توسط رخساره| |

و.....

مخلصم

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:21 توسط رخساره| |

اینه رسم مهمون نوازی خداجون؟شاید داری دلبری میکنی....بدجوری دلم شکست.اگه امتحانه از الان بگم فقط به امید تقلب هات اومدم سر جلسه. همین و بس...

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:30 توسط رخساره| |

مهمون ناخونده نمیخواهی؟باورت میشه دلم میخواد تک تک نفس هام را بشمارم .آخه میگن حتی نفس کشیدن هم عبادته.یکی از دوستام  واسم آرزو کرده خودم را پیدا کنم.اما مگه من خودمو گم کردم!!!نه اونی که باید را گم کردم.اونی که میدونم بالای سرمه و از ترس اینکه مبادا نباشه چشمام را دوختم زمین و بالا را نگاه نمیکنم.درست مثل کسی که به چشمه بودن از ترس گیر افتادن توی مرداب قانع هست و از خیر دریایی شدن میگذره...ولی اون بالا هستی.هستی چون کسی که روز اول زندگیم توی گوشم زمزمه کرد لااله الاالله بهم گفت هستی. پس بهم نشون بده بودنت را.نذار به فکر نبودنت عادت کنم و یه عمر فقط به امید دیدنت بالای سرم سربه زیر باشم.کمکم کن اونقدر شجاعت داشته باشم که سرم را بالا بیارم و پیدات کنم.

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:45 توسط رخساره| |


Design By : Night Skin